خیلی دیر شده...

کسانی هستند که از خودمان می رنجانیم"

مثل ساعت هایی که صبح ،دلسوزانه زنگ می زنند"

و در میان خواب و بیداری ،بر سرشان می کوبیم "

بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !

 

لبریز سکوت

این همه واژه

و من از سکوت لبریزم

انگار کابوس این روزهای خاکستری

سایه انداخته به خیال من...

حوالی این ساعت های بارانی

جای زیادی برای رفتن ندارم

غیر از

آغوش تو

یا

کوچه پس کوچه های این شهر غریب...

روز مبادا...

عمری است لبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزها ست

اما کسی چه می داند؟

شاید امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی نه هست ها همچونان که بایدند

نه بایدها ...