خدایا راضی ام به رضای تو...
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
وقتی می دونی همه چی دروغه
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
وقتی نباید اونی باشی که هستی
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
...
وقتی فقط می تونی بگی خدایا راضی ام به رضای تو ...
پس با تمام وجودت بگو :
خـــــدایا راضی ام به رضای تو ...
خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم! تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم !خداوندا نجاتم ده ازاین تکرارِ تکراری!از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری! هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیادر این نامردی ایام ، در این غم خانه ی دنیاهیچ با من نیست! در این آغازِبی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ،که مردن هم نبود آسان !همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستندبه هنگام نیاز افسوس !به رویم دیده بر بستند ....
![]()





















من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...