خدایا راضی ام به رضای تو...

وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
وقتی می دونی همه چی دروغه
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
وقتی نباید اونی باشی که هستی
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست !
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
...
وقتی فقط می تونی بگی خدایا راضی ام به رضای تو ...
پس با تمام وجودت بگو :
خـــــدایا راضی ام به رضای تو ...
خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم! تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم !خداوندا نجاتم ده ازاین تکرارِ تکراری!از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری! هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیادر این نامردی ایام ، در این غم خانه ی دنیاهیچ با من نیست! در این آغازِبی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ،که مردن هم نبود آسان !همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستندبه هنگام نیاز افسوس !به رویم دیده بر بستند ....


خسرو شکیبایی می گفت:
بعضی وقت ها یه طوری میسوزوننت
 که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن...،
بعضی وقت ها یه طوری خاموشت میکنن
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.




شاید آرام تــر می شدم
فقــط و فقـــط…
اگر می فهمیدی ،
حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی
نوشته نشده اند !!!




بیچاره مترسک…

سرتاسر سال از مزرعه مواظبت کرد

در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد

پاداش وفاداری جز این نیست….

 


دنیای آدم برفی دنیای ساده ایست:

اگر برف بیاید هست٬

اگر برف نیایدنیست.

مثل دنیای من....٬

اگر تو باشی هستم٬

واگر نباشی ....

 

 


به خدا گفتم ...

 دلیل رفتنم...

تو می دانی کجا رفتم

تو می دانی چرا رفتم

تو می دانی که فکر غربت چشمان تو بودم

تو می دانی چرا، تا کی، کجا رفتم

ندیدم من به وقت رفتنم باران ببارد باز

ندیدم من ترک های دل دریایی ات را باز

اگر رسم نوازش در غمی گسترده گم گشته

دلیلش رفتن من نیست

و غرق غربت غم گشته آن پرهای گنجشکک

دلیلش رفتن من نیست

دو چشمانت اگر ترشد

دلیلش رفتن من نیست

دلیل بغض دریا رفتن من نیست

و مرگ تو هزاران بار در لحظه دلیلش رفتن من نیست.

دلیل رفتن من . . بغض دریا بود

دلیل رفتن من . . اشک صحرا بود

دلیل رفتن من . . گم شدن در غربت گسترده غم بود

دلیل رفتن من . . راز چشمان غریب آهویی شاید

کنار چشمه سار ابرویت باشد.

دلیل رفتن من . . هر چه بود از غربت چشمان آهو بود

دلیل رفتن من . . درد آتشبار جادو بود

کجا رفتم نمی دانم

چرا رفتم نمی دانم

ولی با خاطرات اندک ات رفتم

و یادت در خاطرم جاری است .

   زیباترین آغاز را با تو تجربه کردم ، پس تا زیباترین پایان با تو می مانم .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

با من بگو از عشق، ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونم

با بوسه ای آروم، خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر رویای شبونم

من در نگاه تو دنیامو میبینم

فردای شیرینم، نازنین من...

چشمای تو افسانه نیست

که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد

که همیشه فکر محالم بود

آغوشتو وا کن

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن

که تویی پایان تردید و بی تابی

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

همسربا وفایم من برای همسفر شدن با تو ، از تمام دلبستگی‌هایم گذشتم

حال منم و یک بغل پر از گلهای عاشقی

تو وعده سبزشدن دل کویر مرا دادی و بغض بی پایان مرا فرونشاندی

وقتی که باران نمی‌بارد. تو مهربانی ببار ای گل همیشه بهار من . . .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com 

 امید آنکه لیاقت رحمتی از الطاف رحمة للعالمین را داشته باشیم واین روز را به یادش گناه نکنیم...

 

به امر رب خود لبیک گوییم

به همراه ملائک جمله گوییم

سلام و رحمت حق بر محمد

 اللهم صل علی محمد

 

 

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

  شکلک های محدثه

 باور تلخ...

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو

به بی کسی خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

 اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

 عکس نوشت ...

 

 گاهی.....

گاهی.........

فقط گاهے احساس کن دوست میدارے

 

هر آنچه را که در اطرافت وجود دارند

 

حتے آن یک برگ زرد و خشکے را

 

که با بے رحمے خرد میکنے

 

زیر پاهایت

 

و میگویے:

 

از کودکے عاشقِ این صدا بودم....

 

 واژه های سکوت

این همه واژه

و من از سکوت لبریزم

انگار کابوس این روزهای خاکستری

سایه انداخته به خیال من...

حوالی این ساعت های بارانی

جای زیادی برای رفتن ندارم

غیر از

آغوش تو

یا

کوچه پس کوچه های این شهر غریب...

مرا دردیست اندر دل

اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم

که مغز استخوان سوزد

 

 

 حرف دل...

وقتي نه دليلي براي گفتن هست
و نه گوشي براي شنيدن
وقتي سكوتم را التماس ميكني
و وادارم ميسازي به خاموش ماندن

وقتي چشمانت را ميبندي وبا تمام قوا
مرا به اعماق تاريكي هل ميدهي

ديگر چيزي باقي نمي ماند
نه از من نه از سكوت نه از تاريكي نه از خاموشي .
خيالت راحت...

و چه بي هدف مي گذرند اين ثانيه ها
و چه خود سرانه مي نويسد اين قلم
دور از تو و
نزديک به تو...


 

 سایه ی تنهایی

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست / گر در این خلوت بمیرم هیچ کس آگاه نیست
من دراین دنیا به جز سایه ندارم همدمی / این رفیق نیمه راه هم گاه هست و گاه نیست.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

غربت آن نیست که تنها باشی ، فارغ از فتنه فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل در میان همه کس یکه و تنها باشی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گر بدانم نیستی غمی نیست ز تنهایی …. اینکه هستی و تنهایم غم دارم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دلی بستم به آن عهدی که بستی ، تو آخر هردو را باهم شکستی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 بغض باران

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام
گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را
گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود
تا حرفهایم
در بستری از بغض بخوابند

با ابرها چه غصه‌ی پنهانی‌ست؟
این عصرِ چندشنبه‌ی بارانی‌ست؟

وقتی که می‌بُریم مدام از هم
این عشق نیست، چاقوی زنجانی‌ست

 دست ع ش ق

 
دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد ؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد ...

 دوستی های امروز ....

باید از بهترین دوست ترسید...

زیرا جز او هیچ کس روح تورا آن قدر عریان ندیده است که جای دقیق زخمهایت رابداند.....!

يک دسته از آدم‌ها هستند که ترازويشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده‌اند. بی کوچکترين خطايی…رباتي می‌شوند با برنامه‌ای عينا شبيه به خودت، و هيچ تلاش و خلاقيتی فراتر از اين برنامه انجام نمی‌دهند. اس ام اس بزنی، اس ام اس می‌زنند. زنگ بزنی، زنگ می‌زنند. بگويی: “دوستت دارم”، می‌گويند: “دوستت دارم.” دعوا کنی، دعوا می‌کنند. قهر کنی، قهر می‌کنند. هديه بدهی، هديه می‌دهند. خوشحال باشی، انرژی می‌دهند. غمگين باشی، غمگين‌ترت می‌کنند.

بعد يک جا چشم‌هايت را باز می‌کنی و می‌بينی بيشتر تو بودی که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آينه‌ای در برابر تو بود.

تو که خسته شوی.

تو که کم انرژی شوی.

تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی.

تو که از اتفاق کوچک يا بزرگی دلخور شوی.

تو که شلوغ شوی. می‌بينی آدم‌ها نيستند. رفته‌اند…

                            شايد رفته‌اند تا ربات يکی ديگر شوند…