واژه های سکوت
این همه واژه
و من از سکوت لبریزم
انگار کابوس این روزهای خاکستری
سایه انداخته به خیال من...
حوالی این ساعت های بارانی
جای زیادی برای رفتن ندارم
غیر از
آغوش تو
یا
کوچه پس کوچه های این شهر غریب...

مرا دردیست اندر دل
اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم
که مغز استخوان سوزد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۶:۹ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...