سیلاب اشک...
به دلتنگی هایم دست نزن
می شکند بغضم یک وقت !!!
آنگاه غرق می شوی
در سیلاب اشک هایی
که بهانه روان شدنش هستی !!!
می شکند بغضم یک وقت !!!
آنگاه غرق می شوی
در سیلاب اشک هایی
که بهانه روان شدنش هستی !!!
ویک روز
یک روز خیلی بد
رفتنم را
برای همیشه
باور خواهی کرد
نا امید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
...مثل یک خاطره ی دور
تلخ وشیرین ولی دور
...خیلی دور

بیهوده است پی خاطرات رفتن
به باغی میرسی لبریز پاییز
به نیمکتی با یک جای خالی
و رهگذری...غروب ... وتنهایی
برای نوشتن باید بهانه باشد
مثل مثلا غروب ماتم زده ی کسل کننده ی یک روز تعطیل
با خاطرات خاک گرفته ی کسی پشت سالیانی که با دردگذشت
....
پرسید .... چرا مینویسی خاطراتِ خاک گرفته ...
وقتی هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور میکنی ؟؟
چه باید گفت ...
هیچکس نمیداند
... آنکه رفت غریبه نبود
هیچ کس نمی داند ...
بچه که بودم آرزو داشتم ماه و ستاره های آسمون رو بردارم و تو اتاقم بذارم...
بزرگتر که شدم فهمیدم آرزوهام خیلی
رؤیایی و دست نیافتنیه ...
ولی الان میبینم که ماه و ستاره های
واقعی رو همون موقع تو خونمون داشتم
پدرم ، مادرم ، برادرها و خواهرهام ...
و پدربزرگ و مادربزرگم ...
آه زندگی ...
***********
میخواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود.
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.
بالاترین نقطهى زمین، شانههای پدر بود.
بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم
بودند.
تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند.
تنـــها چیـــزی که میشکســـت،
اسباببـازیهایم بـــود.
و معنای خــداحافـظ، تا فــردا بود!
حسین پناهی

آری ...تو راست میگویی آسمان مال من است
پنجره ...
فکر ...
هوا ...
عشق ...
زمین...
مال من است!
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست...
صبرکن سهراب!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...

دارم دنبال چیزی میگردم ... کجاست ؟
میدانی ... قول و قرار هایمان ... عهد و پیمان هایمان را گم کردم ؟
لعنتی ...
کجاست ؟ آه ... زیر پایت ... نابود شدند !!!

گاهـــﮯ...
حجم ِ בلتنگـﮯ ـهايَـ م
آنقدر زيــآد مـﮯ شـوב
ڪــﮧ دنيــا با تمامـ ِ وسعتش برايَــ م تنگ مـﮯشوב
בلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش ِ روزگارش
بـﮧ مَــ טּ ڪـﮧ رسيـב از حرڪـت ايستاב
دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ בلتنگـﮯـهايَـ م رـآ نديـב
دلتنگ ِ خوבمـ
خوבے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرבه امـ ...

{آرزوهای دست نیافتنی}
دستم به آرزوهایم نمی رسد
آرزوهایم بسیار دورند...
ولی درخت سبز صبرم میگوید:
امیدی هست...خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم میگذارم
شاید این بار دستم به آرزوهایم برسد...
