بعد از رفتنم ...
ویک روز
یک روز خیلی بد
رفتنم را
برای همیشه
باور خواهی کرد
نا امید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
...مثل یک خاطره ی دور
تلخ وشیرین ولی دور
...خیلی دور

بیهوده است پی خاطرات رفتن
به باغی میرسی لبریز پاییز
به نیمکتی با یک جای خالی
و رهگذری...غروب ... وتنهایی
برای نوشتن باید بهانه باشد
مثل مثلا غروب ماتم زده ی کسل کننده ی یک روز تعطیل
با خاطرات خاک گرفته ی کسی پشت سالیانی که با دردگذشت
....
پرسید .... چرا مینویسی خاطراتِ خاک گرفته ...
وقتی هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور میکنی ؟؟
چه باید گفت ...
هیچکس نمیداند
... آنکه رفت غریبه نبود
هیچ کس نمی داند ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...