ویک روز

یک روز خیلی بد

رفتنم را

برای همیشه

باور خواهی کرد

نا امید خواهی شد

و من برایت چیزی خواهم شد

...مثل یک خاطره ی دور

تلخ وشیرین ولی دور

...خیلی دور

بیهوده است پی خاطرات رفتن

به باغی میرسی لبریز پاییز

به نیمکتی با یک جای خالی

و رهگذری...غروب ... وتنهایی

برای نوشتن باید بهانه باشد

مثل مثلا‌ غروب ماتم زده ی کسل کننده ی یک روز تعطیل

با خاطرات خاک گرفته ی کسی پشت سالیانی که با دردگذشت
....
پرسید .... چرا می‌نویسی خاطراتِ خاک گرفته ...

وقتی‌ هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور میکنی‌ ؟؟

چه باید گفت ...

هیچکس نمی‌‌داند

... آنکه رفت غریبه نبود

هیچ کس نمی داند ...