دنياي اين روزهاي ما...
دنياي اين روزهاي ما
تافته ي جدا بافته اي شده
نه صدايي مانده ؛
كه در بهت سكوتيم!
نه هوايي باقيست
كه از الودگي سرشار!
و نه دلي؛
كه در جواني موميايي دست روزگار گشته !
درين ايام از چاله به چاه حواله ميشويم
و از چاه زمانه روانه سياه چاله هاي مهر و موم شده ي غربت...
عجب درد مشتركي ميان ما بيداد ميكند
درد مشتركي كه هر يك جدا از هم به اندوهش نشسته ايم!
كه اگر دستان عشق هم را بگيريم
نه غربتي ميماند و نه رد پاي اندوهي
گاهي بايد برخاست
برخاست و تمام اين غربت را يكصدا فرياد كرد
باي سكوت راشكست
بايد بهت و سكوت را يكجا شكست
بايد اين هواي ناپاك را با همدلي زدود
و صافي بي حدش را يكجا بلعيد
بايد هواي پاك عشق را با جان نفس كشيد
بايد عاشق بود
بايد عاشق عاشق بود
بايد به كوري چشم زمانه
عاشقي مسرور بود.....
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...