دلتنگی...
دلتنگي...
بهاي احساسيست كه از حد گذشته است
صبوريها كردم درين راه
خون دلها خوردم
مي بيني...؟!
اين روزها
كه از صبوري به جنون رسيده ام...
باز دلتنگم..!
و دلتنگي بي وقفه عشق مي آفريند
و باز عاشقم ؛
و دلتنگت ميشوم ؛
و نبودنت را تاب مي آورم....
و دوباره و دوباره ها ....
تكرار ميشوم....
و هر بار تو را
درين ماجراي هزار و يك شب عشق
صفحه به صفحه
عاشقانه
مي سرايم !
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۶:۱۸ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...