رساله عشق

     بسم الله الرحمن الرحیم

هرچه مینویسم پنداری دلم خوش نیست وبیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است ازنانبشتنش

ای دوست نه هرآنچه درست و صواب بود٬ روا بود که بگویند...و نباید که دربحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود٬ وچیزها نویسم بی (خود) که چون (واخود) آیم برآن پشیمان باشم ورنجور

ای دوست میترسم-وجای ترس است-ازمکرسرنوشت.... حقا٬وبه حرمت دوستی٬ نمیدانم که این که مینویسم راه (سعادت) است که میروم یا راه (شقاوت؟) و چون درحرکت وسکون چیزی نویسم٬رنجورشوم ازآن بغایت

چون احوال عاشقان نویسم نشاید٬

چون احوال عاقلان نویسم ٬هم٬ نشاید٬

وهرچه نویسم هم نشاید٬

واگرهیچ ننویسم هم نشاید٬

واگرگویم نشاید٬

واگرخاموش گردم هم نشاید٬

واگراین واگویم نشایدواگروانگویم هم نشاید٬

......واگرخاموش شوم هم نشاید

                                      رساله عشق

                                 دکتر علی شریعتی  

 

 

گاهی برای همیشه ..

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ،
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻧﻔﻬﻤــــــــــﯿﺪ ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠــــــﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕــــــــــﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨــــﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ !...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ،
ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ
بــرای همیـشــــه

 

هیاهوی زندگی ...

  در هياهوي زندگي دريافتم

چه دويدنهايي که فقط پاهايم را از من گرفت

در حالي که گويي ايستاده بودم !
...
چه قصه هايي که فقط سپيدي مويم حاصل شد

در حالي که قصه ي کودکانه اي بيش نبود

دريافتم کسي هست

که اگر بخواهد مي شود و اگر نخواهد نميشود

به همين سادگي !

کاش نه مي دويدم و نه غصه مي خوردم

به جايش فقط " خدا " را نگه ميداشتم...

نوشته ها...

نوشته هایی هستند که خواندنشان سنگین است
حالت را عوض می کنند. ضربان قلبت را بالا میبرند
و پُراند از غم ِشیرین ...!

دوست داری مرورشان کنی ...
و بعد هم یادداشتی پایش بنویسی .

اما بعضی نوشته‌هـا سنگین‌تر‌ند ،
نمیتوانی بیش از یکبار بخوانیشان.
...

خط به خط که پایین میروی ، کلماتش
آوار میشوند بر سرت ...
بر شانه‌هایت سنگینی می کنند ،
بس که درد دارند
بس كه تو را نوشته‌اند ...

دنياي اين روزهاي ما...

دنياي اين روزهاي ما
تافته ي جدا بافته اي شده
نه صدايي مانده ؛
كه در بهت سكوتيم!
نه هوايي باقيست
كه از الودگي سرشار!
و نه دلي؛ 
كه در جواني موميايي دست روزگار گشته !
درين ايام از چاله به چاه حواله ميشويم 
و از چاه زمانه روانه سياه چاله هاي مهر و موم شده ي غربت...
عجب درد مشتركي ميان ما بيداد ميكند
درد مشتركي كه هر يك جدا از هم به اندوهش نشسته ايم!
كه اگر دستان عشق هم را بگيريم
نه غربتي ميماند و نه رد پاي اندوهي
گاهي بايد برخاست
برخاست و تمام اين غربت را يكصدا فرياد كرد
باي سكوت راشكست
بايد بهت و سكوت را يكجا شكست
بايد اين هواي ناپاك را با همدلي زدود
و صافي بي حدش را يكجا بلعيد
بايد هواي پاك عشق را با جان نفس كشيد
بايد عاشق بود
بايد عاشق عاشق بود
بايد به كوري چشم زمانه 
عاشقي مسرور بود.....


دلتنگی...

 

دلتنگي...
بهاي احساسيست كه از حد گذشته است
صبوريها كردم درين راه
خون دلها خوردم
مي بيني...؟!
اين روزها
كه از صبوري به جنون رسيده ام...
باز دلتنگم..!
و دلتنگي بي وقفه عشق مي آفريند
و باز عاشقم ؛
و دلتنگت ميشوم ؛
و نبودنت را تاب مي آورم....
و دوباره و دوباره ها ....
تكرار ميشوم....
و هر بار تو را
درين ماجراي هزار و يك شب عشق
صفحه به صفحه
عاشقانه
مي سرايم !

کشتن احساس

این روز ها 
برای من
آسمان و ریسمان نباف....!
کسی که احساست را
با چشمهای بسته باور کرد ...
با همان چشم های بسته
خود را به دار زندگی آویخت...
هر چه تو بی رحم تر شدی...
او بی رمق ترین.....!
او بی نفس ترین....!
نگران نباش...
دستهایت به هیچ خونی آلوده نشده....
کشتن احساس آدمــــها قتل عمد که نیست!
فقط زخم زدنی عمیق است 
که هیچوقت درد جراحتش 
از خاطر و قلب و روحشان
پاک نخواهد شد ....

 

خیلی دیر شده...

کسانی هستند که از خودمان می رنجانیم"

مثل ساعت هایی که صبح ،دلسوزانه زنگ می زنند"

و در میان خواب و بیداری ،بر سرشان می کوبیم "

بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !

 

لبریز سکوت

این همه واژه

و من از سکوت لبریزم

انگار کابوس این روزهای خاکستری

سایه انداخته به خیال من...

حوالی این ساعت های بارانی

جای زیادی برای رفتن ندارم

غیر از

آغوش تو

یا

کوچه پس کوچه های این شهر غریب...

روز مبادا...

عمری است لبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزها ست

اما کسی چه می داند؟

شاید امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی نه هست ها همچونان که بایدند

نه بایدها ...