هیاهوی زندگی ...
در هياهوي زندگي دريافتم
چه دويدنهايي که
فقط پاهايم را از من
گرفت
در حالي
که گويي ايستاده بودم !
...
چه قصه
هايي که فقط سپيدي مويم
حاصل شد
در حالي
که قصه ي کودکانه اي
بيش نبود
دريافتم کسي
هست
که اگر
بخواهد مي شود و اگر
نخواهد نميشود
به همين
سادگي !
کاش نه
مي دويدم و نه غصه
مي خوردم
به جايش
فقط
" خدا
" را نگه
ميداشتم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱:۵۱ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...