دنياي اين روزهاي ما...
دنياي اين روزهاي ما
تافته ي جدا بافته اي شده
نه صدايي مانده ؛
كه در بهت سكوتيم!
نه هوايي باقيست
كه از الودگي سرشار!
و نه دلي؛
كه در جواني موميايي دست روزگار گشته !
درين ايام از چاله به چاه حواله ميشويم
و از چاه زمانه روانه سياه چاله هاي مهر و موم شده ي غربت...
عجب درد مشتركي ميان ما بيداد ميكند
درد مشتركي كه هر يك جدا از هم به اندوهش نشسته ايم!
كه اگر دستان عشق هم را بگيريم
نه غربتي ميماند و نه رد پاي اندوهي
گاهي بايد برخاست
برخاست و تمام اين غربت را يكصدا فرياد كرد
باي سكوت راشكست
بايد بهت و سكوت را يكجا شكست
بايد اين هواي ناپاك را با همدلي زدود
و صافي بي حدش را يكجا بلعيد
بايد هواي پاك عشق را با جان نفس كشيد
بايد عاشق بود
بايد عاشق عاشق بود
بايد به كوري چشم زمانه
عاشقي مسرور بود.....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۶:۳۵ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...