بچه که بودم آرزو داشتم ماه و ستاره های آسمون رو بردارم و تو اتاقم بذارم...

بزرگتر که شدم فهمیدم آرزوهام خیلی
رؤیایی و دست نیافتنیه ...

ولی الان میبینم که ماه و ستاره های
واقعی رو همون موقع تو خونمون داشتم

پدرم ، مادرم ، برادرها و خواهرهام ...
و پدربزرگ و مادربزرگم ...

آه زندگی ...

***********
می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود.

عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.
بالاترین نقطه‌ى زمین، شانه‌های پدر بود.

بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم
بودند.

تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند.

تنـــها چیـــزی که می‌شکســـت،
اسباب‌بـازی‌هایم بـــود.

و معنای خــداحافـظ، تا فــردا بود!

حسین پناهی