آه زندگی ...
بچه که بودم آرزو داشتم ماه و ستاره های آسمون رو بردارم و تو اتاقم بذارم...
بزرگتر که شدم فهمیدم آرزوهام خیلی
رؤیایی و دست نیافتنیه ...
ولی الان میبینم که ماه و ستاره های
واقعی رو همون موقع تو خونمون داشتم
پدرم ، مادرم ، برادرها و خواهرهام ...
و پدربزرگ و مادربزرگم ...
آه زندگی ...
***********
میخواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود.
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.
بالاترین نقطهى زمین، شانههای پدر بود.
بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم
بودند.
تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند.
تنـــها چیـــزی که میشکســـت،
اسباببـازیهایم بـــود.
و معنای خــداحافـظ، تا فــردا بود!
حسین پناهی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...