حکایت من
حكايت من ، حكايت كسي بود كه عاشق دريا بود ، اما قايق نداشت!
دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت !
حكايت كسي بود كه زجر كشيد ، اما ضجه نزد !
زخم داشت ، اما نناليد!
گريه كرد ،اما اشك نريخت !
حكايت من ، حكايت كسي بود كه پر از فرياد بود ، اما سكوت كرد تا
همه ي صداها را بشنود!!!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۵:۳ ق.ظ توسط A.M
|
من آن غریبه ی دیروز... آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم...