در وهم خيال انگيز زندگي
وقتي چاره اي جز به رفتن نداري
بايد چنان بي رحم شوي با دلت
كه سنگيني سنگ مضحك ترين
دليل شكستن شود....!
بايد فراموش كني كه چرا بودي
كه چرا هستي!
كه قلبت اگر به تلخي و غم رسيده
مبهم ترين اتفاق
خود تو بودي كه اينگونه خواستي..!
كه نرفتي ...
كه نرسيدي!
دست بردار .... 
ديگر چه ميخواهي ازين سرنوشت درد!
و بسوز و درين راه...
بسوز و بگذار و بگذر...
اگر كه ايمان داري به عشق
چشمهايت را ببند دل پر غم!
تو به اين سوختنها عادت كرده اي
بگذار و بگذر!
بسوز و نور ببخش...
براي تو راه آسمان باز است ...
براي تو اين راه تا پر گرفتن به نهايت
تا ابديت
تا جاودانگي 
تا انتها
باز باز است....
فقط دمي چشمهايت را اسوده ببند!